
دوشنبه، 12 دی هزار و سیصد و نود
به نام حقيقتي كه تنها او در اوج يقين خواهد ماند
زندگي گامي آرام است
بي صدا و نرم به سوي بي سوي جان فرسا
گهي شتابان و گاه آرام
اما پا برجاست
نداي نياز كيست كه مارا مي كشاند به سوي هر چه نيست ؟
بايد برخواست و شتاب كرد براي او ...
پنجشنبه، 28 مهر هزار و سیصد و نود
به نام خالق حقیقت عشق و با یاد زیبا دلدار عالم معنا
چه دنیا ایست
در آن شوق پروازی را کور کردن و طنین صدای احساسی را در گلو خفتن
کاش پوشیدن لباس مرگ عاقبت کار نبود
و پرواز پرستویی عطش شکار را تحریک نمی کرد
این چه دنیا ایست که دلی پویای عشق در آن نیست
ما از این دیار خسته ایم
کاش پر پروازمان را نمی چیدند...
پایان ...
غروب 1389/09/20

دوشنبه، 25 مهر هزار و سیصد و نود
به نام آن وجود در یقین اثبات شده و آن نیروی در هستی متجلی شده
امشب دلم از شادی سرشار است و اینک دنیا بر چرخ مراد من می گردد . نور بی پایان امید ، تمام وسعت افکارم را روشن نموده است . در خلوتگه میان خویش و خدایم ، شمعی بر افروخته ام تا قوتی برای جهت نمایی قلمم باشد . حریم خصوصی و جایگاه خداوندی دلم امشب ستاره باران است و در این زیبا تیرگی دل انگیز ، ماه میهمان بزم دوستانه ما است . آرامشی وصف ناپذیر و بوی دل آرام حضور او مدهوشم گردانیده ؛ صدای جوشیدن خون در رگهایم را می شنوم و رقص قلم گویای شادی درونم شده است . ای کاش این شکوه جاودان پایانی نداشت . آزادی ، پرواز و آرامش ؛ هر سه را اینک با ترنم یاد او تجربه کردم و آشفتگی هامون قلب تنگم با وجود پایان ناپذیرش به سرای محبت بدل گردید . چگونه توان نگاشتن خواهم داشت ؟ و با چه لسان کم توانی می توان بیان نمود حس خدایی را .
غزلی از خواجه شیراز می خوانم و پروانه وار به دور شمع یقین او می گردم . ای خوشا روزی که مستی ام تنم را به سوی ذات پاک مطلق او رهنمون سازد . دلی دارم پیوسته پیرامون یادش در سیالی محض و خیالی در سرور اهورایی ، کامی به شیرینی شهد بهشتی و قلمی با قدرت خود او در حرکت و این تمامی بود من است .
آئینه جانم تصویر جمال او است و لبانم گویای نام او و من جسمی دارم در کشاکش مادیات رو به سوی او ، این گونه است که شادی ام را توانی برای جدایی از وجود او نیست و به نیکی پنداشته ام که محصول نیکی تمام عالم امکان بردن نام او است . کسی که با تمام کمی ها و دلخستگی ها ، پیوسته یاور قلب خسته ام بود . باغ های فردوس برین در دلم پدیدار گشته و من گشت زنان در میان منتهای زیبایی بر ستیز و کینه جویی عالم خاکی می خندم . آن بزرگ مردان تاریخ عرفان و ادب پارسی در ادراکی شگرف و دردی کشان و مست چنین خوانده اند :
با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی
گاه به اندک لحظه ای تفکر می توان خدای جهان آفرین را در نزدیکی نگاه خود احساس نمود و گاه در نهایت جستجو با دلی نا خالص نمی توان حقیقت وجودش را باور داشت .
آسمان سیاه و دلم شاد ، شب گسترده و من مست از می ناب حضور او . آن خوش الحان پروردگاری که موج اشتیاقش ساحل خرد را در می نوردد .
خرد ؛ آن شمعی که در قیاس با خورشید وجود او نوری شکستنی دارد .
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ، ماه رخ دوست تمام است
خداوندگارا دلم را از شوق حضورت تهی مگردان و مرا در این شادی بمیران
پایان ...
غروب 1390/07/25

سه شنبه، 5 مهر هزار و سیصد و نود
به نام او که در نهایت پاکی و طراوت می آفریند
یاد باد بیست و پنج سال پیش . صبحگاهی که به خرسندی دیده به جهان گشودم . در چهارمین روز از پاییز زیبا سفری تازه را آغاز نمودم و تا کنون به مقصد بی مقصود نرسیده ام . جز نام خدا واژه ای آرامش بخش برای آرمیدن در این سرای بی سرای زندگی نیافتم و جز آغوش خدا مامنی برای دلخستگی هایم .
چهارمین روز از مهرماه سال شصت و پنج را جاودان به یادگار خواهم سپرد و این غمین روز را با حضور خدا به جشن می نشینم .

سه شنبه، 29 شهریور هزار و سیصد و نود
ای قلم بشکن تو از این آه من
یا بسوزاز این غم جانکاه من
ای قلم تو بوده ای در دست من
شاهدی بر هر چه بود و هست من
ای قلم ای شاهد شب های من
ای که هستی همدم تنهای من
ای قلم اشکت نمی ریزد چرا؟
می برم حسرت به صبرت مر حبا
ای قلم آخر نمی سوزی ؟بگو
از نگارش های من آتش بجو
ای قلم در دست من فریاد کن
از غمم در هر کجا بیداد کن
ای قلم ای شاهد این آه من
بشکن آخر از غم جانکاه من

سه شنبه، 29 شهریور هزار و سیصد و نود
به نام آنکه ز شوق دیدارش ، زمین و آسمان در گردش است
قلمی ساخته ام پر از گلشن مهر ، پر از برگ نسیم ؛ و به اندازه جام خویش جوهر تجربه را به تمنای نگاه نگارم بر کالبد دفتر عشق رانده ام تا به شوق نظری از جانب آن سرو خرامان ، عطشم در غم دوست آرام یابد ؛ چنین یافته ام ساعتی در دل این ذوق سیاه اندیشیدن را .
پایان ...
غروب 29/06/1390

پنجشنبه، 24 شهریور هزار و سیصد و نود
به نام و یاد تنها نگهدارنده رازها و باقی گذارنده محبت ها
زندگی ام آموزنده هنری شد مهر افکن ، و عشق آموزگاری نیکو پسند ، و من محصول تلاش خوبرویانی را چشیده ام که زهر عشق را در کامم نهادند ؛ و این عصاره عمر رفته من شد . دفتری که آغازش تصویر گر علاقه بود و پایانش شراره های فراغ ...
پایان ...
غروب 24/06/1390

یکشنبه، 20 شهریور هزار و سیصد و نود
به نام مهربان گستراننده خوبی و پایدار نگارنده پاکی
شب در چشمان من است به سیاهی چشم هایم نگاه کن
روز در چشمان من است به سفیدی چشم هایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است به چشم های من نگاه کن
پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
حسین پناهی
چه زیباست به ماهیت وجود خود ، عالم شدن و چه آرامشی دارد با علم به قدرت های درونی خود ، نفس کشیدن ؛ خدا را دیده و به شوق حضورش ایستادن ؛
چه دل انگیز و منقلب کننده سروده است مرحوم حسین پناهی ، آن چنان ساده که به معجزه شباهت دارد تا به شعر .
شب در چشمان من است ... تمام بند بند وجودم در شب آرامش می یابد ، سکوت و سیالی خیال در این آرمان لحظات ، غذای روح است و دل را جلا می بخشد اما چه زیباست بدانیم شب در چشمان ما است ، آن گونه که خلق این همه زیبایی و جلال منوط به وجود چشمان کوچک ما است و به نوعی وجود چشم های کوچک ما به این زیبایی معنا بخشیده . شب و روز در چشمان من است ... کل جهان و تمام ملزوماتش در چشمان ما آفریده شده بدان سان که این همه وسعت تنها در پیکره چشمان ما به عالم معنا رسیده اند و چه عظمتی دارد چشمان ما و به تعبیر بهتر وجود وسیع انسان که جهانی را برای او خلق کرده اند . پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت ... بی نهایت زیبا سروده است . اگر پلکم را فرو بنشانم همان کاری که در طول روز چندین بار بدون اراده و با اراده انجام می دهم ، جهان و عظمتش را خاموش خواهم کرد چونان که نوری به چشمانم نخواهد رسید و جهان را نخواهم دید .
انسانی که به همین سادگی قدرت خاموش کردن جهانی را دارد با شناخت خود و خدایش به چه قدرتی دست خواهد یافت ؟
خداوندگارا وجودم را تنها در نیاز خودت شکوفا گردان و مرا از دوری خود مصون بدار .
خدای مهربانم دلم را تنها در گستره یاد خودت متجلی گردان چونان که تویی معنی کامل عروج انسانیت .
به امید روزی که در پناه یادت به اوج کامیابی چنگ زنم .
پایان ...
غروب 1390/06/20

چهارشنبه، 5 مرداد هزار و سیصد و نود
به نام یکتا پروردگاری که شوق حضورش دلم را به وسعت عالم نمود
سلامی به سپیدی زیبا ترین شب های تنهایی و درودی به بلندای آسمان خراش ترین غریو در سینه نهان شده .
این ملودی بسیار زیبا رو با تمام وجود تقدیم می کنم به همه عاشقان اساطیری که طعم تنهایی و عظمت با خدا خلوت کردن را با تار و پود پیکر زمینی تجربه کرده اند . به امید آنکه روزی پروردگار را در جایگاه مطلق خود به یقین متصور باشیم .
چهارشنبه، 29 تیر هزار و سیصد و نود
به نام مهربان خالق عشق آفرین و به نام نامی زیبا تحریرگر عشق
به نام آن پروردگار جهان آفرین که انسانی به پاکی ذات فرشتگان و زیبایی حوریان بهشتی در عین لطافت بال پروانگان و در میان جولانگه دنیای انسانها آفرید ، به نام همان قدرت دهنده بی منت که شوق تصویر کردن کالبد به سان شکوفا ترین گلهای بهاریت را به من ارزانی داشت .
سلام
سلامی به تو که منتهای آرامشی و بخشاینده آرمیدن در ماورای احساسی . تو که گذشتن از علم و یقین را به تجربه بارها از برایم با زبان عشق معنی کردی . تو را دوست دارم بدان قیمت که توانم را از برای بردن نامت تا غایت وجود خاکی به کار بندم . روزها در خستگی کار و جدال با زمینیان در بدست آوردن کمی قوت لایموت در گذر است و شب ها با خیال شور انگیز و زندگی بخشت با مرغی شکوهمند در آسمان رویا به پرواز در آمده ، پشت پنجره عشق خیالی رو به سوی ماه گذاشته ، یاد تو را زنده می کنم .
ای پایان بخش تمام نا کامی ها و ای گذر کرده از دنیای ما ، از عشق چگونه لب به سخن باز کنم چونانکه قدرت وصفت تمام وجودم را غرق در لرزه می کند . ای بارانی ترین و ای هماره زیبا ، چگونه بنویسم که تو را مقبول افتد ؟
صدای شر شر آب در چشمه سار محبت و آوای بلبلان در بجای آوردن تسبیح خدا و دیدن رخسار مدهوشگر تو دل را بیش از پیش خدایی می کند . چه زیباست در زیر بیرق پروردگار و با اذن و اراده او دل به طوفان عشق نهادن .
نگاهم جز سیمای زیبای تو را نظاره گر نیست و دستانم جز در گرمای دستانت آرام ندارد . دلم ندای نیاز تو را بر لب دارد و جانم پیوسته در کشاکش خیال تو است . از چه بنویسم آنگاه که قلمم جز بر ستودن تو گام بر نمی دارد . به نیکی در یافته ام که چرا آفریده شده ای و چگونه بال هایم را به سوی تنها خالق جهان آفرین گشوده ای . می دانم و می بینم که تو را برای ستودن آفریده اند . دوستت دارم بی آنکه بدانم در پایان راه به کدامین گناه نا کرده جدایی را تجربه خواهم کرد . ای عصاره خوبی ها ، دلم را به تار های سیاه گیسوانت بسته ام تا در گذری که بر عالم معنی خواهی داشت مرا نیز به همراه خود ببری . ای انسان نیکو کردار تو را می ستایم .
صحنه عشق کنونی
در چنین روزگارانی که طمع ، چونان تاریکی شب بال بر روی سر یکایک انسانها گسترانیده و عطش قدرت بر قلب حتی کوچکترین عنصر جامعه نیز مستور گردیده ، به نام عشق زیستن چه معنی مضحکی به خود می گیرد . با صورتک هایی زیبا از کار پیرایشگران و دلی مسخ شده از نیرنگ های روزانه که به سان سنگ سخت شده و خونی به ناپاکی اندیشه های تیره ، رو به سوی عشق و یاری می کنند که گویی از کژی فارغند . طلب انسانی پاک مطلق در این کوران بدی ها ، آرزویی بیش نبود . در این دریا که هردم موجی از سوی دیگر به جان خسته کشتی ایمانمان هجمه می زند ، باید با چه اندوخته ای به ستیز دشمنان نا پیدا رفت ؟
عشق و دوست داشتن در شکستن حریم ادب و گذشتن از خط قرمز های وفا تعبیر شده است . چونان بازاریست این دایره عشق ، که هردم نوبرانه آورده و دل به فصل دیگری می سپارند . اما یاد آن پایدار عاشقان اساطیری روزگارمان چه می شود ؟
مگر نشنیده ایم که زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ؟
مگر نمیدانیم هر که بر لوح جهان نقش نیافزاید زخویش
بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنا ؟
چرا عاشقانه عشق نورزیم ؟
وقتی می توان با عطر موهای معشوق یاد خدا را زنده کرد ، وقتی می توان پاک و بی آلایش عاشقانه به یاد معشوق نفس کشید ، چرا بال گشوده به بام خیانت پر کشیم ؟
خدایا دم و بازدمم در گرو لبخند انسانی است که تنها یاد تو را در اعماق وجودم زنده می دارد لیک مرا از این نعمت محروم ندار .
پایان ...
غروب 1390/04/29

چهارشنبه، 8 تیر هزار و سیصد و نود
به نام آن زیبا معبودی که پایان را آغازی برای حضور خویش قرار داد
همه عمق نگاهم جملگی وسعت الطاف اوست و همه نیکو کردارهایم پیوسته از عنایات اوست . نور و ظلمت را درون دیدگانم به علم معنی متغیر ساخت ، بود و نبود و جهان و جهانیان همگی در پندارم خلاصه شده و اگر نباشد تصورم ؛ نیست عالمی که بنگرم .
عظمت را در دیدگان من آفرید چونانکه پیوسته زیبایی ها و گشایندگی بود ها را با دیدگانم رصد می کنم . دلم سوزان است ، چنان آلوده کردم نگاهی که در ابتدا جز سیمای حق تعالی را نمی بایست دیدن اما اینک می بیند دروغ هایی که از سر نادانی بیان می شوند و تاریخ پیدایش را به چالش می کشند . خورشید نا توان و ابرها خشک و بی باران ، خشک سالی محبت و ایمان آمده است .
چه پایان شومی دارد بشری که در اوج آفریده شده و چه رسوخی کرده است شیطان در عمق روح انسان ، گوئیا فراموشمان شده سال زمانی دور که ما طوق خفت بر گردن تمام دنیا افکنده بودیم .
ما را به کجا می بری ای نابرده بویی از یگانه پروردگار ، تو را چه شده که نور ازلیت را به ظلمت کینه و تیرگی افکارت تبدیل کرده ای .
باران نمی بارد و زمین دلها خشک تر از کویر ها شده است ، دل ها با خون جگر انسان به زیر کشت نا ملایمت ها و دروغ ها فرو رفته اند و تنها محصول جاودان این هامون غم کینه است .
خدا ناظر است و ما حیران ، خدا دوستمان دارد و ما غافل ، خدا با ما است و ما دوریم ، خدا در ما است و ما به دنبال شیطان در حرکت .
ای تنها مایه امید انسان و ای هستی بخش در منتهای پاکی ها ، این سپید و زلالین روح انسان را از کبر و کینه تهی فرما .
از آن وقتی که تو را ندیده ام ، باران ها نیز بوی رحمت نمی دهند
به امید جهانی آبادتر در سایه سار انسانی آگاه تر ...
پایان ...
غروب 1390/04/8

دوشنبه، 30 خرداد هزار و سیصد و نود
به نام آن خوش سیما آفریننده زندگی که ما را به بوی خود آشنا ساخت
تا کنون تیرگی زندگی در شاخسار هستی چنین برایم هویدا نبود ، تا کنون ظلمت افکار پلید انسانی دیو صفت مرا مبهوت خویش نساخته بود و تا کنون عمق کینه جویی دیوی آرامش خوار مرا به واکنش وادار نساخته بود .
تا چه سان آشفته است انسانی که با کژی انس گرفته و چه تلخ آفرینش خداوندگار پاک را دست مایه اندیشه های پلید ساخته . چونانکه دلی به سپیدی پاکترین گلهای خندان بهاری و طینتی پاک به زیبایی رسا ترین نغمه های زمینی را به چالش سیاه ترین افکار شیطانی کشانده و در قعر عمیق ترین گنجایش پستی به مرداب باور رسانده .
چه زیبا بود در تنهایی خفتن و چه رویایی می نمود در انزوا ساختن تا از ژرفای پست ترین انسان ها با خبر نشدن .
داستان خلقت را با تبسمی ورق می زنم و از حکایات زمینیان خیره و انگشت به کام می نگرم . آن سان که دیدگانم محسورند در دیدن سیرت حیوانی موجوداتی گستاخ با کالبد نازنین انسان .
به چه نازم و از چه خوانم نجوای نکوی انسانی را ؟ از چه به رهایی خواهیم رسید چونانکه به غایت پلیدی چنگ زده ایم . ای زادگان اراده الهی به خود باز آیید و به نکویی بنگرید صفات نیکوی پیدایشتان را . نیک ببینید از چه به کجا رسیده اید .
ای پست ترین پندارها بدانید به اذن و اراده همان خالق و زیبا نگارنده طومار هستی ، بود و نبودتان به دم و باز دمی به فنا خواهد رفت ؛ از خشم خداوندگار بهراسید و به خود باز آیید ای خفتگان در خواب خمار آلود تیرگی ها .
به وضوح جلوه شیطان در رخسارت نمایان است ؛ بدان ای مایه خجلت بشری ، آسمان پاک عشق جایگاه و جولانگه پرواز سیمرغ است و جایی برای پشه نمایی چون تو نیست .
آن خردمندی که توکلش بر قدرت لایتناهی خالق جهان و جهانیان است بیمی از اندیشه های رقت بار چون تویی به دل نخواهد داشت .
خوف از آن روزی دارم که با اراده خداوندگار آثار پلید فتنه هایت به خود و وابستگان شومت باز گردد .
زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی
مدد ز غیر تو ننگ است یا علی مددی
فتاده کار دو عالم به یک اشاره تو
به کار ما چه درنگ است یا علی مددی
پایان ...
غروب 1390/03/30

دوشنبه، 16 خرداد هزار و سیصد و نود
به نام پاینده خداوندگار و جاودان آفریننده نیکوکار
همسفر بیا تا با هم از این دنیا گذر کنیم ، بیا با هم ببینیم چهره پر از افسون و فریب این دیار را ، ای همسفر خسته ام از رفتن های بی پایان و دلخون از نرسیدن های ملال آور زمینی ، همسفر دلم به کوچکی اندیشه خویش و وسعت باورم شده است . چگونه در رویای شهر آشوب طمع بار به سوی خدا بندم ؟ همسفر دلخون تر از آنم که در این سیل دروغ و حیلت روی به سوی مهر افکنم ، پایانم را اشتیاقی است بی مثال و شروعی بی انگیزه .
همسفر خسته ام از تمام دروغ های عوام فریب و آشفته ام از کینه جویی های بی دلیل ، آن گونه که اینان انسان ها را پلکانی برای عروج خویش به غایت آرزوی زمینی قرار داده اند و در ماورای سیاه ترین لحظات در قعر عمیق ترین چاه ها در طمع زر اندوزی بیش ، به نابودی رسیده اند .
همسفر تو از جنس صداقتی و رویایت از ترنم بهار آغازین یافته بیا تا با شکوهی آرمانی به سوی سر منزل آسمانی گام برداریم .
نگاهت بوی خدا می دهد و پیکرت به سیالی برگی از دنیای خزان و زردی خجلت پاکی و مهر است . تو ای بارانی ترین همراه و ای سبکبال ترین انسان ، شکوه نامت لرزه بر اندام می افکند بیا تا با نگاهی تبسم انگیز از سرزمینی عبور کنیم که آسمانش تیره تر از آن شده که بتوان خدا را در نهایت سادگی دید .
آسمان در همه جای گیتی یکرنگ است و زمین در نهایت گستردگی اش به سیاه چال خرد و جادوی شیطان مبدل شده . بوی نفرت از دور به مشام می رسد .
همسفر جایی برایمان در این تیره هامون غم باقی نیست ، دستانم را بگیر و بر بال های پاک نسیم بنشین تا ما و فقط صادقان حریم عشق به ملکوت آرامش الهی چنگ زنیم .
پایان ...
غروب 1390/03/16

یکشنبه، 8 خرداد هزار و سیصد و نود
به نام جاودان معشوق افلاک عشق
ملودی فالش زندگی نواخته می شود و من در میان تارهای اندوه با خیالی سوخته در پرده عشق با ریتم از پیش فنا شده به زیستن در دستگاه خفت اجبار شده ام .
چه کسی خواهد فهمید در کنار پنجره بسته اطاق در فضایی ماتم آلود خیره به آسمان سیاه شب با گل درد و دل می کنم ؟ چه کسی می داند آن لحظاتی که چهره به سرخی لاله های واژگون و لب ها به خندانی داوودی است مرگ را هر لحظه آرزو داردم .
از درون جز یگانه خداوندگار چه کسی خواهد دانست ؟ چه کسی می داند ساز شکسته عمرم را در سونامی عشق به انسانی از جنس خویش درباخته ام ؟
دلم بسان گل های پرپر از هم دریده و روحم چونان رزمگاه جنگ آوران آزرده و ملال انگیز شده .چه کسی خواهد دانست تکرار ملال آور دم و بازدم این بازی بی انگیزه زندگی را تلخ تر خواهد نمود ؟ آن گاه که آسمان دهر غمبار ترین لحظات را بر رویم جلوگر ساخت روزم به سیاهی تار ترین شب ها و لبخندم تلخ تر از طولانی ترین گریه گشت . آیا کسی گوشی برای نیوشیدن دارد ؟ و آیا عمر تا پایان تلخ ما ثمری برای دیگران خواهد داشت ؟
عشق به خدایم اگر نبود ذره ای برای این تکرار روحم را نمی آزردم ولی چه سود که اوست خالق و دهنده جان و هم اوست پایان بخش و گیرنده روح .
پایان ...
غروب1390/03/08

پنجشنبه، 29 اردیبهشت هزار و سیصد و نود
به نام آن شایگان ایزد گیتی آفرین که برتر از هر عقل و وسیع تر از آستانه هر افکاریست
حقیقت محض ، پنهان در زیر سایه های در هم خلیده و زندگی در بند حصار نادانی و در قفس نا فرجام عقل و اندیشه های تا غایت خامی اسیر شده . و خدایی که با تمام جلال و جبروتش در سینه کوچک انسانها با کوران چرا ها و عقل گرایی در نبرد است . صحبت هایی شنیده نا شدنی و افکاری حقیر تر از نیوشیدن . صورت هایی تیره از درونی پلید و زبانی به گرمای عشق در حرکت . کدامین ثمره نیکوی انسان را برای اندکی تبسم کودکانه به قلم جاری سازم ؟
پرستوی جان به یغمای خیالی شادی آفرین در دامی ناگسستنی اسیر و دل در سوختن مادیات بینی ، نای عاشق شدن را به باد فراموشی سپرد . غم از تک تک چهره ها به بیرون گسترانیده می شوند و در این ورطه ، انسان گاه به سوی باغ بهشت نما روان و گاه از هرم شراره های آتشین جهنم نما در گریز . حقیقت آفرینش در کدامین جای این پهنا بر منظر دیدگان حک خواهد شد ؟ جایگاه های متفاوت انسانی در قعر اجتماع به ظاهر غنی فرهنگی نظر را به خود خیره می گرداند .
آن صاحبانی که در دادگاه عدالت خویش خدا را با اقتدا به قانون عقل محوری و خرد جمعی و جمع انسانی محکوم کردند ، اما خویش در همان اجتماع مسخ شده در هامونی از تیرگی و ظلم به سر می برند . رنج بردن هر شب کودکی برای ذره نانی و فغان مادری برای پایان قصه تلخ زندگی فرزندی بی گناه ...را به نظاره می نشینند .
اینان که کرسی عدالت و جاودان جایگاه خداوندگاری پروردگار را متعلق به خویش می پندارند در جمع خود همواره بوی تعفن و مردار خواری را استشمام کرده و بر تل اجساد بی گناهان با غروری زاید الوصف در ناقوس آزادی و آزادگی می دمند . و این حقیقت ، تلخی بی پایان زندگی زمینی است .
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
پایان ...
غروب 1390/02/29

دوشنبه، 26 اردیبهشت هزار و سیصد و نود
به نام شکوفا کننده گل احساس در حریر قلب های پایدار پاک
چه شیرین است از خداوندگار جهان آفرین راز عشق را جویا شدن .
ای چشم هایت چشمه سار هستی و ای پاکی کردارت گشاینده درهای قلب ها ؛ از تو خواهم بود .
روزگاری که دلم بوی اقاقیها را از خاطر برده بود و رقص پروانه ها جادوی شمع و شب عشق را خفته بود و در آن هنگامی که قایق وارونه دیده ، عصاره زیبایی را در نمی یافت چونان عاقلان خرد باره , دنیا را می نگریستم غافل از آنکه دیوانه وار در گرداب زندگی به هوس خوش کامی در سراب طمع فرو افتاده ام .
نفس نفس و گام به گام به سان رسوای زمان و مکان به سوی حریق مرگ رفتم . چه ساده زیبا حکمت آفرینش را به چالش عقل در بزرگ آوردگاه زندگی به سخره نشسته ام .
آن روز که یکتا آفریننده گیتی آفرین راه در عشق قدم نهادن را به من آموخت بال به سوی آسمانی گشودم که ماورای ذهن را در زیر پاهای قدرت خویش داشت . به واقع سخن از عشق بیان کردن از قدرت تعامل ذهن و لسان و عصب و دستان برای نگاشتن خارج است. اما تنها به گوشه بیان پذیر اکتفاء خواهم کرد .
خدایم عاشقانه مرا دوست دارد از آن روز که دانستم خود او بود تا از روز نخستین نور عشق را در درونم جاودان سازد . دلم از ناپاکی خویش سخت آزرده است . من خود به نیکی می دانم در دامی که از خرد و اندیشه خویش به تل آتش تبدیل نموده ام فتادم . خستگی از صورت فتان زندگی در بند بند اعضاء و جوارح وجودم مستور گردید . اما چگونه به او خواهم رسید ؟
او آفرید تا در اجتماع همنوعان با عشق او به زندگی بپردازم . او قدرت تعقل آفرید تا به یگانگی و شکوه قدرتش ایمان بیاورم . او قلب را که جایگاه مطلق جلوس خودش است آفرید تا به اوج مهربانی و عظمت عشقش برسم . او غیور است چونانکه عاشقانه و با غیرت مرا دوست می دارد . او همچنین همواره همراه و یاور همیشگی من است .
در غریزه هر انسانی پاکی ، مهربانی ، عشق ، صداقت و محبت وجودی وصف نا پذیر دارد اما این خود مائیم که در گستره این عالم فانی و پوچ به فلسفه واحد خلقت شک می بریم و از یگانه مسیر عبودیت خارج شده و بر اهداف زمینی تکیه می زنیم .
عشق زمینی
اسمش را شنیدم . از تعاریف روحیاتش در حیرانی محض بسر می برم . اخلاقش به نیکویی پایداران گذشته و ادبی به سان ادیبان جاودانه دارد . تعقل و تفکری از مرز بشری فراتر و سیرتی به سپیدی برف و پاکی حریر دارد . او چگونه در این وادی نا پاکی گستر زیسته بود ؟
از پاکی سیرت و نکویی رفتارش خدا صورتی به او عطا کرده در منتهای زیبایی ، غایت محض هر آنچه زیبا بنامند . چشمانی به رنگ سبز و شکوه سر زندگی طبیعت و زلفانی به سیاهی دل شب عشاق و ابروانی چونان قوص رنگین کمان زیبا . عمق نگاهش ماورای وجود را جستجو می کند . پوستی سپید و پاک ، صاف و زلال به طروات بهار و صدایی بر گرفته از آوای هزاران و نوایی به سیالی و روح نوردی نسیم صبحگاهی . او عصاره ای از عظمت الهی است در نگاهش به وضوح می توان قدرت لایزال الهی را دید چونان که اینچنین پاک آفرید . او را به جان نیوشیدم و از سر چشمه عشق سلامش کردم به امید روزی که در پناه نام خدا و کنار این پارسا مخلوق بی همتا به اوج تجلی انسانی برسم .
پایان ...
غروب 1390/02/26

پنجشنبه، 15 اردیبهشت هزار و سیصد و نود
به نام زیبا پروردگاری که زندگی را به زیبایی گوشه ای از سیرت خویش آفرید
نگاه نخستین که چشمانم خیره در منظر نگاه تو به شکوه آفرینش مات مانده بود را جاودان به یاد دارم . آری در آن شیرین لحظه ای که بردن نامت از غایت وجودم گردش ایام را به کامم زلال کرده بود و آن روزگارانی که در گذر از لحظات تلخ و ملال آور به دنبال روزنه ای از عالم یقین بوده ام تو را چه شیرین از جانب خداوندگارم پذیرا شدم .
روزهایی که از پس هم در نچشیدن عصاره ای از ماورای عشق گذشتند و تنها قسمت دل فریاد بی صدایی از ژرفای خیال و رسیدن به اوج آرزویی دست نیافتنی شد .
دلم می خواست عطر یاس خندان فضای شهرمان را پر از ترنم شادی می کرد و تبسم شقایق گواه صداقت گفتارمان می شد . دلم می خواست نیام شمشیر ها پر می شد از گلهای بهاری که در کارزار کینه جویی و جاه و مقام به سوی انسانی از جنس خدا پرتاب می شد . دلم می خواست آرزوهایم که چونان دیدار خدا محقق ناشدنی می نمود رنگ و بوی حقیقت می یافتند و این خواستن ها , آرزوها به دل پر از دشمنی صاحبان قدرت مستور می گردید .
چه زیباست از خدا در خواست فرو خفتن ظلم را کردن و چه تلخ است مرگ قناری احساس را در قفس جادوی توهم نظاره گر شدن ...
پایان راه نزدیک و دل در انتظار جرس ؛ چونان مژده حافظ برای رسیده کاروان مرگ ولی بی هیچ ارمغانی و خالی از محبت انسانی , بدون توشه ای و بی نام نکویی گذر خواهیم کرد . آمدیم , زیستیم ؛ ظلم کرده ؛ کشتیم و رفتیم به همین سردی و با این همه دوری , دوری ز خدا . آن که آفرید , نعمت ارزانی داشت و همه جا ناظر اعمال ما بود .
کاش پایان ما لبخندی بر دل درد دیده مظلومی نباشد ...
ای آن که ز تو شکوه آفرینش هویدا شده مرا به سوی خود خوان که دیگر تلخی این زیستن بی هدف دلم را سخت آزرده است .
پایان...
غروب 1390/02/14
چهارشنبه، 17 فروردین هزار و سیصد و نود
به نام او که هر چه هست از ذکر نامش و هر آنچه در باور نمی گنجد از تجلی نور اوست
نیا باران زمین جای قشنگی نیست , من اهل زمینم خوب می دانم ...
نیا باران تو که خود اهل آسمانی , تو که در اوج تعالی هستی چرا بر این پهنه دشمنی پرور و خدای ستیز سر نزول فرود آوردی ؟ نیا باران زمین به پاکی تو لطمه ای از ورای هوش ازلیت خواهد زد . نیا باران من اینجا سخت زیسته ام و نیک آموخته ام که تو را بالی به سوی فنا خواهند داد . نیا باران تو از جنس بهاری , تو آفریننده برکت بر این پهناور بی رحمی . نیا باران و به خدایم بگو اینان لطف تو را بر دیده وظیفه نهاده اند ؛ آزادی روح و افکارشان در اسیر کردن خیال شور انگیز و هوسناک شهوت و طعم تلخ طمع از نوع بر خویش دریدگی است .
به امیال خویش جامه عملی از غایت بی روحی و در منتهای دوری از دنیای عشق الهی پوشانیده اند . نیا باران اینان تو را به منت بر خویش روا داشته اند . نیا باران من آن قحطی نشین کوی عشقبازانم ؛ پر و بالی اگر داشتم , دلی از سبک سبکبالی اگر ساختم و روانی بر بلندای خیالی الهی اگر یافتم به سوی تو ای پاکترین خواهم آمد . نیا باران که من نیز به طمع خوردن گندمی چونان پست به این مرداب بی سامان فتادم . نیا باران زمین عاقبت روح پاکت را به فاضلاب اندیشه خویش مبدل خواهد نمود .
نیا باران که آسمان منزلگه عاشقانه توست , عرش خویش را به فرش حقیر زمین ارج و منزلت بده و بر روی این سیاه رویان سپید روح نیا باران ...
به نام زیباترین اندیشه و پاکترین همراه انسان که خود عصاره عشق آفرینی است
قطره ای کز جویباری می رود
از پی انجام کاری می رود
رنج گل بلبل کشید و بوی گل را باد برد
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد
بیا ای گذشته از خیال و ای باور پذیر ترین اندیشه مهال بدان که زورق زیستن بر کوه استوار عشق بنا گشته و شوق آفریدن بر حکمت فراگیری و به اوج رسانی حب ایزدی است . ای انسانی که از خویش رها و به سر حد غفلت فرو افتاده ای آفریده اند تا به پا خیزی , علم محبت پروردگاری را بر افرازی . شعر و شب و سکوت , غم و اندوه فراق , یار و یاد و باران همه بر پیمانه نعمات تو افزوده شده اند تا به روح خویش بازگردی . آن روزی که ازخاک آفریدند جسم را , دم مسیحایی ارزانی تجلی عشقت شد . به چه سبب از خویش راندی تمام بود و نبودت را , از چه رو سنگ غفلت بر شیشه سنگ شور آفرینشت زده ای ؟
ای مرگ مرا دریاب که چنین زیستنی زیبنده انسان نیست . ای مرگ , ای گوارا تر از انگبین تو را می خوانم . سراب آرزوها بازار گرمی از قصه نا کامی یافته , شانه ها دیگر کم توان تر از آن است که دردی را بر خویش نهاده بار سنگین اشک را تحمل نماید و دیدگان تیره تر از آن است که بر دست های خدایی بوسه ایمان و اعتقاد فرود آورد .
ای مرگ تو را خواهانم که خویشم نیست در این سودای تلخ , مرا بر دستان بی منت خویش به سوی الهم بر که دیگر یارای شکیبایی دوران دوری را ندارم .
به نام سر چشمه حیات و آغاز عشق که خود انسان را عاشقانه آفرید
قطره شور اشک آغازگر دنیای احساس و تسکین دیدگان حزن آلود که خسته از دیدن اندوه و سوزان از آتش غم پایان نا پذیر است . چه بهمراه آورده ای ای اشک ؟ که مرحمی بر زخم دل و تاثیر گذارتر از هر کلامی ؟
کجای عشق ماوا گزیده ای که در یاد آوردی او پای بر صحرای چهره نهاده و بر کشتی بی ناخدای احساس سکان دار شده ای . فاصله عشق را تو به ترنم قدم های جاری از میان برداشته ای . ای اشک از درون دریچه احساس چه دانسته ای که نمکزار درون را به قدرت قطره ای با قیمت جان خویش برون رانده ای .
عجب رسمی است از دل گفتن و سرودن آنگاه که اشک دنیایی از کلام های نوشته و نا نوشته را بیان می کند . ای اشک تو از منتهای احساس می جوشی و از بر ترین عضو جاری می شوی و تو مایه اتصال انسان و احساسی پس از ماورای سادگی و ژرفای پیچیدگی به تو از بلندای قله درک خویش درود می فرستم . بدان سان که جاری می گردی تا بر آتش قلب تسکین باشی . قطره ای اما گاه به وسعت تمام دیده ها و شنیده ها پر از غم و اندوهی و گاه با فرودت اسب سپید خوش کامی را به سوی پرودگار روان خواهی نمود . پس به تو ای آمده از شور آفرین دنیای باقی سلام که با تو قدرت احساس خویش را به رخ تمام کون و مکان خواهم کشید .
پایان ...
غروب 1389/01/17

دوشنبه، 15 فروردین هزار و سیصد و نود
به نام خداوندگار گیتی آفرین که خود نور عشق است و ترنم محبت
گذر زمان در گذر گاه زندگی و چرخش خورشید در چرخ و فلک روزگار خبر از آمدن بهار مهر آفرین دارد . عطر شکوفه ها , لطافت شادی ها و ظرافت زیستن و نگریستن با محبت شور دلها را با بهار پیوندی نا گسستنی داده است . چه رسم پر احساسی است در کشاکش عقل , عشق و ایمان و با توکل به نام نامی یگانه آفریننده به استقبال آغاز سال رفتن و دیدن از ژرفای وجود در گستره شوریدگی به زندگی تجربه جدیدی اضافه خواهد کرد .
هفت سین عشق آفرین , محبت گستر و همنشینی بر سر سفره ای که غایت تفکر شیوای بشری است اوج غرور را به همراه خواهد آورد , سخن از چه در میان است ؟ وقتی سالی را با دل مشغولی های مدام و آشفتگی مادام گذرانده ایم از چه بر آمدن سال تاکیدی پایدار داریم ؛ این چه آغازیست که دل و دین , ذهن و خاطر و روح و روان را صیقلی از جنس طراوت داده است ؟
اگر نوبت بهار است و خزان و زمستان رخت از زندگی بسته اند آرامش را ثمره زیستن با عشق بدانیم و از روح سنگی شیشه عشق به اوج سلطنت در این دشت بی ارزش برسیم ؛ پاکترین نام , بی باکترین یاد و برترین اندیشه آن است که در عمق یزدان پاک دل بسپاریم و در بالاترین جایگاه تعالی انسانی سالی را همراه با قدرت لسانی , شکوه ایمانی و سعادتی جاودانی به پایان ببریم
به نام , یاد و بهانه خدایی که زیستن را اوجی از جنس عشق آفرید
شکوفه های تازه بر بلندای درختان خود نمایی می کنند ؛ بهار با صدایی از سخن عشق به سوی ما آمده و دلهایی را که با ضرباهنگ محبت سوخته و از شراره های آتش به سان گل سرخ شده را به سوی دریای شاد کامی و ساحل آرامش هدایت می کند .
سبزی بهار از پس شور آفرین سپیدی زمستان به جادوی سکوت بارانهای زندگی ساز که چونان اشک های عاشقانه بر سینه گونه ها فرود می آیند در حال آفرینش جلوه ی تازه ای از جمال طبیعت هستند که در تولای چهره محبوب زیستن را لطفی دوباره خواهد بخشید .
یاد و اندیشه معشوق که روزگار را در گستره نگاه پاک و نافذش دیده ام چه زیباست و این رسمی است که آغاز بهار را تپشی حیرت انگیز داده است ؛ چه زیبا بهاری که عطر گلها یاد آور خیال اوست و رقص گیاهان نماد جلوه رخ زیبای او .
خداوندا پایان سال پس از گذشتن از طراوت و زیبایی بهار , گرمای تابستان , باد و خیزش باران پائیزی و سرمای زمستان رسید ولی پایان دوران فراق چگونه بسر خواهد آمد .
گره ای بر قامت سبزه های اندیشه ام زده ام تا به وصال یاری برسم که عمری را در دوری از صلابت گفتارش بسر رسانیده ام .
به نام پاکترین نامی که بر لسان بشر از ابتدای آفرینش تا کنون جاری گشته
از منظر یکتا خالق و تنها حی باقی :
گردش خورشید را کامل کرده ام و از پس سرما و سپیدی زمستان بهاری سبز با روح خویش پدیدار ساختم تا به بشر , این اشرف مخلوقات تفهیم شود که من در اوج عظمت و بی نیازی در منتهای توجه به او هستم و زیبایی زندگی اش را در جان و گوش طبیعت جاری کرده ام ؛ ای انسان , ای کسی که در غایت لطف و عنایت من زیسته ای بدان و آگاه باش که تو را در زمین به آسمان تکامل رسانیدم چرا نام مرا از سر لوحه دفتر زندگیت پاک کرده ای ؟ منی که تمام شادی ها را به تو روا داشته ام .
ای کاش قدر و منزلت محبت مرا می دانستی چونانکه برایت فرا تر از سبوی تحملت نعمت ارزانی داشته ام و راه های رسیدن به خویش را برایت آسانتر از نوشیدن قطره آبی قرار داده ام . ای فرزند آدم در تو از روح و نور خویش دمیدم و در وجودت شمعی به نام عقل قرار داده ام که در صحرای تاریک زندگی مرا بیابی و در قلبت عصاره ای از وجود خویش قرار داده ام که حتی بی اراده خویش و از سوی غریزه باز مرا بخوانی . مرا بشناس و در گستره الطاف من در فرجام شاد کامی زندگی کن .
پایان ...
غروب 1390/01/08
شنبه، 28 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و نه
به نام آن خدایی که با اشاره ای مرا از درون خویش رها ساخت
خداوندگارا اینک در فراز بام خوش کامی و بر بلندای قلعه عشق به تو , از تو می گویم ؛ ای با من از من به من نزدیکتر . دلم از گرمای نامت چه هنگام شیرینی آفریده , چه شور انگیز لحظاتی که از تو برای دیگران خواندم و تو را به سادگی ادراک خویشتن ستودم و با تو با تمام تنهایی , غفلت و کم کاری هایم سخن خواهم گفت , ای معبود خوبم تورا تا بی نهایت دوست خواهم داشت , تو را که هر روز برایم ارمغان تازه ای از ثمره عشق به بار می آوری . ای مطلق همراه من آنگاه که با تو زیستن آغاز نمودم مالک به حق دنیای فانی شده ام . پروردگارا من در اوج تنهایی ام تو را خواندم و تو در گستره صداها , ناله ها و آرزوها مرا در آغوش خویش به آرامش رسانیدی . ای مطلق محبوبم دلم در شوق رسیدن به تو بال و پری از جنس خرد و اندیشه های نیکو یافته است و مرا به سوی تو ای پایان بخش آرزویم روان خواهد نمود . خداوندگارم دوستت دارم و به تو می اندیشم .
آنگاه که از کوه ها و دشت ها عبور کردم در زیر آبی آسمان رحمت بارت به تماشای تلالوی نور وجودت در طبیعت خیره ماندم , چه زیباست روی طبیعت یاد آور خیال تو باشد . روز های بسیاری در شوق نوشتن و نگارینه ساختن اندیشه ام با قلمی گویا و دلی پویا گذشتند ولی از آن هنگام که وجود تو در کالبد دلم جاری گشت زندگی معنی و مفهوم جدیدی برایم پیدا کرده . تو را داشتنم چه دیر به دست آمد ولی تا پایان آخرین دم که توان غریو داشتن نوایی را داشته باشم دست سوی تو بلند کرده و از کل به تو پناه خواهم آورد , ای پایان تمام آرزوهایم و ای آنکه مرا دوست داشتی اینک اما صاف با دلی سوخته و چشمی سرخ از اشک های گداخته ام با تو از جان سخن خواهم کرد که ای پروردگار جهان آفرین تا شمع عقل بر هامون جانم حکم فرما باشد و تا بدان هنگام که قلبم از تپش نایستد نام تو را به زبان جاری خواهم کرد و به تو پناه خواهم آورد ای آنکه منزهی از تما نا پاکی و مملویی از مهربانی و لطف .
پروردگارا روز گذشته ام چه نکو لحظه ای بود . چونانکه نگاه مهربانت در زندگیم موج می زند , ای خالق من از چه سو به من عنایت داری بدان گونه که سالها از پی هم در تکرر نوشتن گذشت و دل و ذهنم در به چالش کشیدن نگارینه هایم پوستین پاره کرد اما کسی در خور احساسی پاک و طراوت گفتار شیوای احساس نیافتم اما این تو بودی که با عنایت به من و فقط از برای لحظه ای با یاد تو زیستن , کسی را در پیکر زندگیم قرار دادی که حتی تصورش را هم نمی توانستم کرد . کسی که تا دیروزش در کنارم آهسته قدم بر می داشت ولی به خاطر نا پاکی روانم قادر به لمس درون وسیع و دریا گونه اش نبودم اما اینک با توجه تو با آسمانی بلند و پروازی جاودانه در زندگی هنری آشنا شدم , کسی که قدرت قلم و اراده اندیشه و قلب پاکش شراره های تا آسمان فرا رفته در دل می نشاند . کسی که از درون واژه ها قصه ی با احساسی می سازد و کسی که نگاه پاکش دل و دین به یغما می برد .
خداوندگارا از چه بگویم که تو برترین احساس را درونم جاری ساختی , چگونه بگویم که راز گفت و گویم با تو را تو خود به من آموختی . الهی کاش توان بس وسیع تر از این داشتم که در ستودن تو به کار می آمد اما با همین اندک نیروی خویش به وسعت تمام عاشقانه ها می گویم :
خدایا دوستت دارم 
پایان ...
غروب 1389/12/28
سه شنبه، 17 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و نه
به نام یگانه خداوندگار خوبی آفرین که قلم را برای نگاشتن نیک و بد زندگی به دست انسان داد
از تو می نگارم ای یکتا قلم مهر نویس , از تو که در اوج همهمه های روزگارم درون دست هایم روان از دلم نگاشتی , از تو که هجوم نا خالصی ها , غفلت ها ، غم ها و شادی هایم را بر سینه کاغذم جاری ساختی , تو که عشقم را با توان خود از دلم برون راندی و تو که پایان تمام خستگی هایم بودی , تو که بی هیچ خستگی و آشفتگی هر آنچه در دل و ذهنم بر تو خواندم نگارینه ساختی .
آن هنگام که در اوج لذت بودم خاطراتم را به رشته تحریر در آوردی و آن سان که زیبنده دلم بود حک گردانیدی . ای پاینده نگار و ای یاور روزهای سختی و اندوهم اینک به تو از عشق سلام می گویم چونانکه جز خداوندگارم یاری به جاودانگی تو ندیده ام ؛ چونان مرا همراه بودی که از گفتنش معذورم چرا که هنگام خوش آیندهایم این تو بودی که رازهایی که بر زبان جاری نمی توانستم کرد نوشتی و آن گونه که در خور توان و یارای اندیشه ام بود از خدایم نگاشتی .
در تمام طول عمر دل به گیسوی کسانی بستم که جز بر اندوهم نیافزودند ولی تو در اوج دل خستگی ها و تنهایی ها غمم را در دلت به یادگار نگاه داشتی .
چگونه تو را فراموش کنم ؟ و چگونه از یاد برم نام نیکوی تو را ؟
تو که اجدادت نویسنده تاریخ ادبیات پارسی هستند , آن یگانه شاهنامه و آن شاه کتاب حافظ . تو را چه بنامم که در خور ستایشت باشد ؛ چونان کلام خدای را جاودانه ساختی که تا کنون بر چشم ها باقی مانده است . ای قلم اگر انسان این هدیه الهی را ارج نهاده بود تو از بهترین معجزات خدایی بودی زیرا منی که زندگی ام در کشاکش و تلاطم لحظاتی شور انگیز و غم انگیز در دریای مواج احساسم روان شده بود را به ساحل امن آرامش رسانیدی .
دلم جز مهر تو بر نمی تابد . آن هنگام که هق هق گریه هایم لسان را در نیام دهان فرو خورده بود تو مرا به زندگی بازگردانیدی و آن ثانیه هایی که قهقهه های فلک لرزانم بر روی پرنیان آسمانها سوار بود تو مرا به خود آوردی . ای یگانه یاور همیشگی من بعد از آفریدگارم در کنارت خواهم ماند و به تو ایمان خواهم داشت زیرا دلم را به شوق نفس هایت زنده نگاه داشتی و در اوج بود و نبودم پایدار بودی .
کاش انسانی چونان تو جاودانه زندگیم را در رسیدن به هدف والای انسانی که همان خداوندگار گیتی آفرین است همراهی می کرد اما صد افسوس , چکنم که تو خود یگانه ای در خاطر من . ای قلم به نیکی می دانم که تو بهترین یاور هر انسانی هستی چونان که بزرگان پیش از ما با تکیه به قدرت پایان ناپذیر تو به جاودانگی رسیده اند .
از تو می نویسم از تو که خود دردهای در سینه نهان شده ام را نگاشتی از تو که قلب پاره پاره ام را تسکینی بی بدیل بودی و از تو که لحظه هایم را در خود محو گرداندی ؛ از تو که نوای درونیم را به گوش خدایم رساندی . ای پایدار دوست و ای نیکو همراه , بودنت زندگیم را معنی و نگریستنم را میلی دوباره بخشیده . تو زاده مهری و از عشق بوجود آمده ای تو را می ستایم ای تنها یاور روزهای سرد و خاکستری زندگی سوخته ام .
با تو به خدا خواهم رسید به آن پروردگاری که بی هیچ منت مرا در اوج رحمت خویش قرار داد .
پس به نام خالق قلم و به یاد آفریننده تو از تو می نگارم ای عشق...
پایان ...

غروب 1389/12/17
دوشنبه، 16 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و نه
به نام آن نیکو خالقی که دست های مهربانش همیشه همراه زندگی ام بوده است
چه زیباست از ژرفای تاریکی و کفر به نور ایمان رسیدن و چه نکوست با یاد خدا آرامش مطلق آفریدن . آنگاه که در خواب غفلت از یگانه خداوندگار گیتی آفرین جدا افتاده و در گل و لای زندگی و افکار پریشان احساس در تولای هوسی گنگ داستان آفرینش را فراموش کرده بودم چه تلخ به زیستن در سیرت مرگ می پرداختم . در تکاپوی بردن لذتی بیش از زندگی چگونه تو را سخت آزردم و چه بیرحمانه از لذت با تو بودن غافل شده ام .
دلی دارم به سودای کام خویش سوخته و خیالی آشفته از سراب بی پایان آرامش زمینی . وفای به عهد نا شدنی و سینه ای پر از خواب نفرت . قلمی سرد , دلی بی روح و روانی مملو از تشویش . از چه به این روز در آمده ام ؟ چرا چنین غرق در اندوه ظلم شده ام آنچنان که مرا پایانی برای شادی هایم نبود و اینک مامنی برای فرو نشاندن آتش دلم یافت نمی شود . اسب عیش را بر دشت زندگیم چه خرسندانه به جلو می راندم و کام خود به هوای جسم شاد می کردم و با تمام وجود به گرداب فسون زندگی می افتادم .
آری لحظه ای نام معبود را در کالبد وجودم نمی دیدم و او چه پاک و جاودان مرا در آغوش خود پروراند . چونانکه در تمامی مصائب زندگی نظارگر زندگی سوخته ام بود و با اراده خود کامم را خوش نگه می داشت . بار خدایا چه بگویم از نامت که زندگیم را در تارک وجود تو سپری کردم , چگونه توانم گفت قدر شرمساریم را ؟ ای همراه مطلق من اگر من از تو زندگیم را تهی کردم ولی تو چه نیکو مرا به من رسانی .
کاش این نکو لحظه شکوفایی افکارم را یارای نوشتن بود . چه نیکوست از عمق ناپاکی و تزویر به سمت و سوی خدا روان شدن . خداوندا لسانم توان گفتن جلال و جبروت تو را ندارد و اشک از دیدگان خسته ام روان است , کامم تلخ از گذشته خالی از تو .
بار خدایا نامم را فراموش خواهم کرد و در تو زیستن را آغاز خواهم نمود . این منزل ویران و این عمر نا پایدار را چگونه در فراموشی تو به گلستان خوانده ام ؟ چه شیرین است در مقابل دیدگان تو به نماز ایستادن چونانکه تو خود گفتی به هنگامی که بنده ای به نماز می ایستد من چونان به او معطوفم که گویی همین یک بنده را دارم و او چنان غافل است که گویی صدها خدا دارد .
من هیچ نیستم در برابر وجود مطلق تو ولی در نام تو به جاودانگی خواهم رسید . شمع عقل را روشن کرده ام و چه غریبانه دنیایم روشن گشته است . هرگز چنین هنگامی رویایی را در قاموس لحظه هایم نمی دیدم اما اینک به سوی تو ای سر منزل نهایی خواهم آمد . ایمانم بردن نام تو و دلم در کشاکش یاد توست از این رو مرا دریاب و شناخت خودت را در جانم بنمای . دوستی تو را تا آخرین دم و بازدمم پاسداری خواهم نمود .
خدایا دوستت دارم . مرا در نهایت دوستی ات بمیران
پایان
غروب 1389/12/16
پنجشنبه، 28 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و نه
به نام آن خوش الحان پروردگاری که زندگی را پر از صدای سخن عشق آفرید
بوی خوش گل های بهاری مشام را نوازش داده و دیدگان را در انتظار دیدن رخسار به سان ماه محبوب به نظاره می نشاند ؛ ضربان قلبم از شماره خارج شده و این احساسی است که در گذر زمان ، عاقبت کار را مشخص خواهد نمود .
بی تو مهتاب شبی را با صدایی از درون عشق شنیدم ، گوئیا افکار فریدون در تسخیر نوای عشق می سوخته است از این رو چونان احساسی را در تکاپوی سخن به قلم جاری ساخته . چه گرمایی دارد در کوچه و شب فریدون گام سپردن بدان گونه که زندگی را در عشق ، عشق را در یار و یار مهربان را در زندگی یافته بود ؛ شراره های قلم آتشینش شعله به دل سوخته ام راند تا بدانم از دیار شور آفرینان پیامی دارد .
صدایم لرزان و دلم سوزان ، به کسی می اندیشم که سایه نگاه نافذش را بر روی سرم و نوای دل انگیز و زندگی بخشش را همیشه همراهم دارم ؛ آن کسی که بارها در عظمت افکارش غرق و سیمای بهشتی و به واقع زیبایش به یگانگی در عالم خلق شده است .
در یاد آوری معشوق !
به تو ای نگار ماه سیما .
عطر و بوی وجود نازنینت را در بند بند پیکرم احساس می کنم ، صدا و نوای آهنگینت را در گوش جان نیوش می کنم و افکار و گفتار نیکویت را سر لوحه گام های آتیم خواهم نمود . تو را در جان خویشتن پروراندم و به تو دل و دین را به یادگار سپردم ، با تو به ماورای خیال بشری پرواز کردم و از تو دنیای نکو تری را یافتم ؛ تو آسمان زندگی را برایم با وجود خودت روشنایی بخشیدی .
آن لحظاتی که بی تو مهتاب شبی از آن کوچه پر از خاطرات گذشتم را جاودان به یاد دارم ، آن هنگامی که هجوم تنهایی و یاد آوری وجودت کالبدم را می فشرد به یاد دارم ( تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت ، من همه محو تماشای نگاهت ) را به چشم خویشتن دیدم ، دیدم که چگونه همه راز جهان را در چشمان زیبایت به همراه داشتی و چگونه از پس زیبا نگاه دلربایت عاقبت کار را می نگریستی و من به سادگی پندار خویش وسعت بی پایان اندیشه ات را در زیبایی چشمانت به خیره نظاره می کردم . چه روزگارانی را در فراق تو در آن کوچه گذراندم ، معنای بخت خندان و زمان رام را چه ساده برایم به تجربه لمس کردن آموختی ؛ با تو بر ارابه زمان سوار و اسب خوش کامی را به جلو می راندم .
باید با نبودن فرشته ای چونان تو به عظمت وجودت پی برد ، وقتی از میزان عشقم با تو سخن بر زبان جاری ساختم چه نیکو به احساس خام من خندیدی و من مات و مبهوت در خیل احساس به تو می ماندم . قافل از آنکه حجم دوست داشتنم در برابر این علاقه و شناخت ، تنها قطره ای ازدریا است .
اگر بال و پری داشتم از فراسوی دنیایم عبور کرده و بر لب گذر تو می نشستم تا تنها نگاهی از تو زندگیم را دگرگون سازد .
بار خدایا !
این منم همانی که تو را در منتهای تنهایی و در ژرفای ظلمت دنیا می خواند ؛ الها : روشنی چشمانم از وجود اوست و اوست که ثمره عشق زمینی است ، یارب از غایت وجودم و پایان جانم از تو می خواهم کامش را همیشه شاد ، لبش را خندان و جسم اهورایی اش را سلامت بداری .
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
پایان
غروب 1389/11/28

یکشنبه، 24 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و نه
به نام یگانه پروردگاری که جاودانگی عمر بشر را در رسیدن به عشق قرار داد
به نام او می نگارم ؛ به نام او که خود آغازگر عشق است و عشق یاد آور او . به سان مرغان سبک بال در آسمان خیال شور انگیز و پر از هوای احساس به امید رسیدن به آماج عشق به جلو می روم تا شاید در کشاکش و گستره گریبان دریدگی ها در ره رسیده به محبوب گام بر دارم . نگاهم خیره به جلو , پاهایم سست و قدم هایم کوتاه و لرزان در این خیل مشکلات ؛ هراسناک و غمگین می ماند .
نوری را در ژرفای سیاهی مطلق و تاریکی طلب می کنم , درونم صحنه پیکار و رزم آشوبگرانی است و برونم زرد و آشفته از سوز درون , خود به سان مطربی بی سامان , مست و خرامان با سازی شکسته نغمه عشقی را سر می دهم که خویشتنم از نیوشیدن صدای سخن عشق محروم است . این چه عشقی است که در راه یافتنش عمری را صرف کرده و تنها غم و اندوهم ازدیاد یافت؟ چرا حصول عشق به قیمتی از عمر و شادیم رقم خورده است ؟
من خود به یاران همیشه همراهم خو کرده ام ؛ به این اندوه گران بی پایان و این حزن و یاس مادام .
کاش آنروزی که محبوبم از سر ملایمت به سراغ من آشفته حال آید جسمم سرد از تل خاک نباشد . کاش روزی که غروری بی دلیل را کنار گذاشت و ندای قلب عاشقم را شنید عزم سفر الهی نکرده باشم .
چندی گذشته و من تار و پودم در آتش عشق سوخته است , خاکستر قلبم را باد به سودای آرزوهایم به فنا داد , چه عاقبتی بود در احساسی زیستن و به پایان رسیدن .
اما گاه در پایان راه نیز می توان دوباره آغاز نمود ؛ گاه در منتهای نا امیدی نوری از ماورای امید و واقعیت آسمان زندگی را روشن خواهد کرد .
نیک آموخته ام که بار زندگی را باید به تنهایی و در سختی های بی پایان به دوش کشید ؛ آری شایسته است از روشنایی نوری سخن بر لسان آوردن که خون را درون رگهایم به جریان در آورده است ,را جانی دوباره داده اند , چه زیبا می توان دید , از سوختن و شعله ور شدنم دوباره متولد شده ام و از کالبد جسم قدیمی و پوسیده ام رهایی یافته و با بالهای تجربه به پرواز در آمده ام ؛ دیدگانم به وضوح دنیایم را می نگرند و افکارم غرق در خوش کامی و شیرینی شده است .
می توان زیبا زیست و می توان به رویا های دست نایافتنی جامه عمل پوشانید , معنی عشق و نیروی والایش دست یابی به شناختی از خود بود ؛ آنگاه که چشمانم به توانایی های خویشتن گشوده شد چه زیبا نگریستم . اینک اما مرا پایانی برای شادی هایم نیست ؛ اینک اما برای نوشتن از منتهای جان شاد خواهم شد .
خدا در همان نزدیکی بود که انتظارش را داشتم . گاه برای رسیده به دنیای خیال باید سوخت و چون ققنوس دوباره متولد شد , شکوفایی گل ها را دیدن چه شوری دارد , چه شوری دارد در این دنیا با نور عشق زیستن .
چهل سال رنج کشیدیم و عاقبت
تدبیر ما به دست شراب دوساله بود
پایان
غروب1389/11/24

یکشنبه، 24 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و نه
به نام مهربان خداوندگار جهان آفرین
ساعت ها و روزهای بسیاری از پی هم در آمدن و رفتن گذشتند و از آن پایدار لحظات نیکو و زشت ، تنها خاطرات مطلق عشق به جا مانده است .
چه زیبا بود نام عشق را با لسانی آتش بار از شراره های دوست داشتن گفتن و چه تلخ می نمود آن هنگام که پهنه عشق قلب های جاودان را ترک گفته و به دفتر خاطرات ورق نا خورده پیوست . آری زندگی زیباست اما زیبایی معنی مطلق نیکویی نیست .
گاه تبسمی از سر دوست داشتن شیئی و گاه خنده ای از برای دیدن چهره محبوبی ؛ گاه قطره اشکی در فراق و دوری یاری و گاه مویه کردن در جان باختن معشوق زندگی را زیبا خواهد کرد . چه احساس نیکویی را در ژرفای روز مرگی به تجربه دیدن و لمس کردن به دست آوردم و چه تنهایی ملال آوری بود بدون عشق زیستن .
نگاه سرد و بی روحم پیکر زندگی زخم خورده ام را می نگرد و این تنها حرکت مایوسانه ای است در غایت ظلمت دنیای تاریک افکارم . چه سود از آه و فغان ؟
از این رو قلم ؛ این نکو یادگار انسانی و این یگانه پایدار در تمام سختی ها و همدم صبورم را بر سپیدی و پاکی کاغذ به جلو می رانم و می نگارم که پایان عشق همان پایان تاریک زندگی است .
با چه زبانی توان بیان مرگ خویشتن در ناکامی از عشق را دارم . چگونه بنگارم سودای جوانیم را و از چه بخوانم درد درونم را ؟
پژمردن و کهنگی افکار را در درون دیدن به کدامین گناه ناکرده به پیش می آید ؟ سوختن و دم بر نیاوردن از اعماق کدامین غار های مخوف بد خواهی برون می آید ؟
شعله ور شدن درونم سیاهی افکارم را به چالش کشید و اینک اما سرخ از آتشی سرد که روح , جسم و افکارم را به مرگ می طلبد شده ام . منظر دیدگان نافذم از فراسوی آسمانها و افق به دیدن هامون لم یزرع دلم نزول پیدا کرده و توان روحم تنها نوشتن است و بس .
ای کاش نور عشق و گرمای وصال این جسم پاره پاره را ترک نمی گفت .
خداوندگارا
ای هستی بخش بی همتا و ای پایدار خوب بی منت ؛ تو را در منتهای تنهاییم در یافته ام و دست های ناتوانم را به سوی دراز کرده ام تا با نیم نگاهی زندگی باخته ام را به من باز گردانی .
تو ای معبود من ؛ خود را از تو می خواهم .
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

پایان
غروب 1389/11/23
یکشنبه، 21 آذر هزار و سیصد و هشتاد و نه
برگی از دفتر قدیم
به نام زیبا خالق دل که تنها جایگاه عشق است و عشق زیبنده انسان
با قلمی سست و دلی لرزان از تو می نگارم ؛ از تویی می نگارم که نگاهت تصویر گر عالم رویایم و صدای آهنگینت موسیقی ساز بهشت خیالم شده است ؛ وقتی از تو و سینه مملو از مهربانیت می نویسم چهره خندان کاغذ هم برایم متجلی کننده تبسم توست .تو آیینه تمام نمای همه زیبایی ها هستی ؛ شب های بسیار در انتظار دیدن رخسار به سان ماهت به آسمان تیره شب خیره ماندم اما تو را نیافتم ؛ گوئیا این آسمان ابری هم نمکی بر زخم های پیکر ما شده است .
ساعتی نیست که یاد تو در خیال من به پرواز در نیاید ؛ همچون پرنده ای رها با بال های تا بی نهایت زیبا و وقاری چونان سرو پویا در آسمان ذهن من پرواز می کنی .
ای زیبا ترین زیبا ؛ تو را چه بنامم که گویای تمام جمالت باشد . من در تو خود را یافتم و تا پایانم تو را خواهم داشت . داشتن چونان تویی آرزویی است بس دست نیافتنی .
ای نگار همیشه مخمور ؛ دلم را فرشی قرمز رنگ پوشانده برای نقش آفرینی حکایتی جاودان از ورود پایدارت به ذهن من . ای کاش جام وجودم تلالو زیبایی تو بود و ای کاش جاری کننده خون در تمام رگهایم گرمای یاد تو بود . تو مایه سعادت و خوش کامی هستی . ای خوش آهنگ ترین ترانه هستی ؛ تا بدان هنگام که تو را در کنار دارم رویایی نخواهم داشت .
چه شیرین است با تو دنیا را در نوردیدن ؛ زندگی و تمام لذت هایش را در تو دیدن ؛ ای یگانه خوب سیمای عالم وجود تو را تا تمام بود و نبود می خواهم و در تو خواهم مرد . دوستت دارم و به تو می اندیشم ای بی پایان ترین رویا ...
پایان ...
غروب 1389/09/22

پنجشنبه، 18 آذر هزار و سیصد و هشتاد و نه
به نام خدایی که جام وجود را از ساغر عشق و با شراب محبت لبریز کرد
معرفت نیست در این قوم خدارا سببی
تا برم گوهر خود را به خریدار دگر
هردم از درد بنالم فلک هر ساعت
کندم قصد دل ریش به آزار دگر
نگاه کن چگونه از دل سپردن و پاره پاره کردن احساسات به این برزخ فراق رسیدم ؛ نگاه کن و ببین آن روزهای جاودان طعم شکست گرفته و این سینه ی لبریز از محبت رنگ کینه یافته است . با چشمانی گشوده شده از دانایی بنگر ؛ بنگر تا سراپرده روحم را نظاره کنی که چونان قایقی شکسته در دریای پر تلاطم و طوفانی عشقت به این سو و آن سوی برهوت خیالت می روم . ببین مرا با خاطری آشفته و مالامال از زخم های التیام ناپذیر عشقت ؛ چرا مرا به مردابی از پشیمانی رهنمون ساختی ؛ ای که آن روزها مرا با تو رازهایی بود از جنس تبسم و سرور و نیازهایی بود از نسیم ترنم و شادی . چرا سینه ی پر از محبت و شوقم را شکافتی؟
اینک این مرد ؛ این برخاسته از تل خاکستر آتش عشق ؛ تو را با دنیای خاطراتت فراموش کرده و پرواز می کند .
چرا فراموشت نکنم ؟
وقتی چتر نگاهم سایه سار روزهای تنهایی ات بود و گرمای دستانم آرامش بخش وجودت و بودنم تنها امید روزهای سرگردانی و پریشان حالیت شده بود . مرا با سایه ای از رقیب تنها گذاشتی ؛ من اما به سان بال و پر پرواز تو در آن باغ شکوفنده در عالم خیال بودم ؛ تو با من به اوج بیکران ها رسیدی . تو با من به آسمان دیدگانت پر کشیدی . چگونه مرا به غوغای هوس هایت بخشیدی و چگونه راز تقدس نگاه عشقمان را با گریز از عالم احساس و معنی به صدا و بوی ثروت و مکنت فروختی ؟ تو ای عاقبت دوست داشتن های انسانی و تو ای بی وفا تر از خودت ؛ حال که مرا در سیاهی مدام چشمانم رها کردی به دنیایت بیاندیش ؛ به یاری که از سوزاندن عاشقی یافتی ببال و بدان تو را پایانی برای عشق نیست .
تو را خدای بی همتا برای آزمودن چون منی آفریده پس تو خود دلی نداری و دنیای درون احساس غوطه وری را نمی شناسی ؛ تو خود عذاب آور عشقی و نچشیده گل دوست داشتن .
تو را تنها با تمام وجودم به دنیایت می بخشم و خاطراتت را درون صندوقچه کهنه خوش کامی هایم نگه داشته و پایان عشق را با نهایت رمق و جانم فریاد می زنم .
دیگران قرعه قسمت همه بر عشق زدند
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
پایان...
غروب 1389/09/18

پنجشنبه، 18 آذر هزار و سیصد و هشتاد و نه
سلام
با دلی آکنده از عشقی سوخته دوباره به دیدار شما عزیزان آمدم . دلم برای تک تک نظر ها و جلوه دیدارتان تنگ شده . چه خوش آیند روزگاری را با هم سپری کردیم . با متنی کوتاه دوباره آمدم . دوستدار شما . ( اساطیری )
یکشنبه، 2 آبان هزار و سیصد و هشتاد و نه
مطرب شبگرد
مطربی شبگرد با سازی به دوش
می نوازد تا برقصد ناله ها
از صدای غمگسار ساز او
خون گرفته چهره آلاله ها
...
آن که بر لب های دیگر خنده کاشت
در درون خویش صدها غصه داشت
دردهای دیگران را چاره کرد
درد خود را در درون پنهان نگاشت
...
مطرب شبگرد این قصه منم
همچون نقاشی اسیر طرح عشق
می نوازم گرچه سازم کوک نیست
کوک کن گوشت به گام شرح عشق
...
بعد تو با هر که کردم دوستی
یادگاری از رخت بر چهره داشت
یعنی این شبگرد پیر دوره گرد
در خیالش جز تو طرحی را نداشت
...
من به تنهایی عجب خو کرده ام
آنچه در کف داشتم رو کرده ام
هر کجا یک گل بروید بر زمین
من به یاد عطر تو بو کرده ام
...
حیف آن روزی که آیی سوی ما
دست تقدیر عاشقت را چیده است
نقش بسته جمله ای در کوچه ها
پیچک عشقت به دل پیچیده است ...
...
محمد مهدی باطنی

پنجشنبه، 29 مهر هزار و سیصد و هشتاد و نه
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي
براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است
و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر
و هر روز او متولد می شود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛
پیر می شود و می میرد
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت
زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد
و این رنج است
دکتر علی شریعتی

|
لینک باکس |
|
|